کیو کیو ! بنگ بنگ!

 
پلنگ سیال
نویسنده : فرنگیس - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

 

من می دونم دیگه... با خودش می گه:

کاش انقدر پول داشتم ..

که به جای اینکه کتاب بنویسم..

 کتاب بخرم!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چهار قل
نویسنده : فرنگیس - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
 

 

 

اگر بخواهم تو را معنا کنم!؟

که بتوانم

تو را تعریف کنم ...

تو باید یک نت معصوم و گیج باشی شاید...

 که میان هیاهو و کوبه های یک مارش عظیم

سر به هوایی می کنی...

درست آن لحظه !

آن آن لحظه

قلقلک بهشت وجودم را به لذت جمع می کند در خود...

و این حس تنها به سراغ من می آید و دیگر هیچ...

 

توخط انحنای گردم باریک و پاک

آن دختر14 ساله ای ... که از سر هضیان اعتصاب سکوت کرده بود

در آ ن روستای نمناک و گم...

که نمی شد که نمی شد

روی بوم پیاده اش کرد

 

اگر قرار بود که یک معنا، یک شعر آفریده شوی

شعر! کلام!

رسم نوینی از تکلم ابداع می شد بین آدمها

و حتما غزل تحریم می شد آن سال ها

و حافظ جور بهتری شعر می گفت...

 

من به

"اعتقاد"

شاید باید گفت به اعتقاد جدیدی رسیده ام

از تو باید!

از تو باید حجاب گرفت

من به لفظ  حجاب اکنون اعتقاد پیدا کرده ام.

در وضعیت دو لکه ی سیاه چشم هایت

و شانه های

و شانه های...

 

من چیزی فهمیده ام.... شاید... نمی دانم

تو باید سیل ها و سیلاب ها را در پشت ذهن روشن نگاهت نگه داشته باشی

سد کرده باشی

وهیچ کس قرار نیست بفهمد آن شب بر تو چه گذشت

و هیچ کس قرار نیست بفهمد آن شب بر من چه گذشت

 

آدم گیر می کند... هر کس باشد گیر می کند خب..

بین حقیقت و ولع و نگاه کوتاهت و زدن زیر همه چیز... زیر بنیاد همه چیز...

وبه تؤبه امر می کنی

و بعد از آن ... حال گناه بعد از تؤبه را می فهمانی

 

تو سکوت می کنی

همیشه سکوت می کنی

این قاعده ی اطفار تمام غیرها بوده و هست ...

 

اگر بخواهم چیزی از آمدنت

رسیدنت بگویم...

بتوانم از رسیدن تو چیزی به دیگران تفهیم کنم

نمی فهمم

اما می دانم تا به انتهای کمالش کشیده می شوم:

همین که می رسی!

تنهاترین مخلوق عالم می شوم

 

تو به مشت بسته ی کودکی می مانی که وقتی سرانجام به اصرار و زور باز می شود...

خالی بودنش حال همه را می گیرد

 

چقدر احساس...جوانی..ذکاوت.. باید خرج کرد تا تو را شناخت؟

چند کتاب ننوشته باید خواند تا با تو هم کلام شد؟؟

به کدام معبد کدام فلات در کدام دیر باید بسط نشست

تا به صورت تو رسید؟؟؟؟

 

تو اصلا انگار قرار نیست روزی تن به خاک دهی؟؟

انگار اگر آب نباشد نمی میری ها؟

هوا نباشد همینطور هستی  !!

 

من با تمام اعجوبه های اعتقادم

تمام پرهیز ها و قانون شکنی هایم

شکواییه و توبیخ های زمینیم

چیزی را از تو برداشته ام.

چیزی از تو برداشته ام

که دیگران به آن می گویند "آواز"

و آ ن را از آن خودم کرده ام

و هر کسی بود همین کار را می کرد

و تاب نمی آورد

وتاب راهی جز این ... را نمی آورد.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی در شب
نویسنده : فرنگیس - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

نترس دختر! در برزخ من.. کمی تنها باش!

بگذار با استعداد فاحشم لبخند لخت آن شاعر را از ذهنم پاک کنم

بگذار به خیابان ها و درخت های آن ساحل شرقی فکر کنم...

بگذار رفتن مثلا کار بزرگی باشد.....

 

وقتی قصد رفتن می کنی

بوی اخم و هجوم از آدمها می زند بالا

دست به دلش برده دختر به دیاری که ندارد...

وقتی همه چیز تمام می شود

خب تمام می شود دیگر!!

 

آخ که امشب چه خووووووووب............

حالم از تمام توصیف ها به هم می خورد

تمام هنرک بازی ها..دامن ها.... عودها...

های ژاندارک!!

فنجان من را پر کن!

به افتخار شیوا ترین تنهایی..

به افتخار دوشیزگان نازنین خواهر هایم!

به افتخارتصویر ها...داستان ها

وسیلی های ناب!

 

گیر کرده ام، انگار!

بین تمام تواضع ها که یکهو دشنام می زند بالا

بیا در برزخ من ساعتی کنج کن

آندم است که می فهمی تنها که می شوی

تمام می شوی....

می دانی من...

من .... پر از تنفر شده ام؟می دانی هر سال که بزرگتر می شوم کوچکتر می شوم؟

می دانی

تمام چیزی که از جگر گوشه ام برایم مانده

جگر گوشه ام!!!

یک جفت چشم اخم دار است که

 دیگرنمی شناسمشان

می فهمی

نمی شناسمشان!!!

 

 

 

چرا؟

چرا

؟

فکر حسادت از جانب تو

من را پیر می گند.

من را تنها می کند

تمام خوبی ها زیر سوال می روند

 

 

 چند روزیست که می خواهم آرزو جمع کنم؟!؟

هیچی

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ببینید
نویسنده : فرنگیس - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

برای کارگردانی اینطوری 

وقتی اول راه هم باشند ..

به راستکی  خوب بود...

آقای کاهانی برای نگاهی که داشتند

و نگاهی که قادر به لمسش بودند

درفیلم "هیچی"

می تونیم ازشون خوشمون بیاد...

برید ببنیدووو

خوبه.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بیا برو بیرون!
نویسنده : فرنگیس - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
 

حوصلم از همه چی سر می ره.

چی کار کنم؟

زندگی بیشعور شده...

خیلی هم بیشعوره!!

من دلم...

من دلم

من دلم خیلی از اون....

ازاونا..

.

نمی تونم بگم خجالت می گشم...

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
متن اسمش با ما قهر کرده
نویسنده : فرنگیس - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
 

 

همینکه دامن بنفشش رو گم کرد انیطوری شد

همینکه روفرشیای عروسکیش رو انداخت دور اینطوری شد

همینکه کمتر رو بهم با چشماش غصه خورد

فکر کرد می تونه منشش رو عوض کنه

بهش حرفی نزدم

چیزی نگفتم

می گه می خواد بره

می گه بچش شده بلای جونش

می گه این خونه براش کوچیکه

رفت شعرای قدیمیشو از زیر تختش کشید بیرون

برام  خوند...مصرع های مورد علاقشو 2 سه بار تکرار می کرد..

هی می گفت خوبه!؟ استعداد دارم نه؟؟

دستاش می لرزید

نه از شعراش

شاید از زنگ زرد کاغذا...

نمی دونم...

...

.....

یه روز شوهرشو می کشم

با یه فشنگ

درست وسط ابروهاش.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : فرنگیس - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
 

 

خدا!

خدا!

باتوام.تومنو میشناسی؟

اینو داشت به عروسکش می گفت...عروسکشو کتک زد!!! بعدشم دستای آلوچه ایشو مالید دور دهنو موهای عروسک بیچارش...عروسک حرصش در اومده بود!! بعد یه دفعه ... دخترک بی مقدمه یه ضربه ی گوش کوبی به کله ی عروسک زد...روی کله ی عروسک مثل ماهیتابه پخ شد!!   عروسک با خودش  گفت عجب گاویه این دختر!! عروسک عصبانی شد اونقدری که نه گذاشت و نه برداشت تبدیل به یه سوسمار قرمز کله پخ  آلوچه یی شد!!دختر ماتش برده بود..که سوسمار جفت پا رفت تو صورتش ..دخترک پرید به سوی پشت اپن آشپز خونه.. سوسمار قاطی کرده بود! حیرونو سرگردون داشت تو پذیرایی می چرخید..که دخترک بترسه ازش!!! سوسمار قرمز رنگ عربده کشید.. کدوم گوری هستی اگه آدمی تو خودتو نشون بده؟؟ دیالا نشون بده! بیا بیا اگه راس می گی بیا با اون آلوچه های مسخرت! بیا دهنمو آلوچه ای کن...

یه دفه دختر با یه حرکت فشنگی در ظرف نونو پرتاب کرد به طرف سوسمار و سریع زیر اپن سنگر گرفت..ظرف نون چرخید در هوا و خورد به چونه ی سوسمار نوان بخت ...سوسمار چونشو لمس کرد به سختی.. سالم که بود هیچ ..بلکه سوسمار هم بود!! سوسمار فریاد زد به قرآن بیچارت می کنم مرد نیستم اگه حالتو جا نیارم ! چی شد ساکتی چیزی نمیشنوم؟؟ ..سوسمار دستشو گذاشت دم گوشش گفت چی شده صدایی نمی شنوم؟؟چی شد اونهمه ادعا ؟؟  نخیر هیچی نمی شنوم!! و قاه قاه خندید افتاد رو زمین دلشو گرفت و قاه قاه خندید که لج دختررو در بیاره.. بعد بلند شد رفت تو اتاق دخترک.. سوسمار پاهاشو موقع رفتن به اتاق محکم می کوبید تا دختر بفهمه که داره می ره کجا.. توی اتاقی نگاه به نقاشییای چسبیده به دیوار  دخترک انداخت بعد حمله کرد به سمت اونها همشونو چنگ انداخت و پاره کرد . خوی دد منشی تو وجودش افتاده بود!!  اون همه خشونت لازم نبود چون کاغذها با یه اشاره هم پاره می شد.. دخل همه ی نقاشی های رو دیوارو که در آوورد پرید جلوی آیینه که ببینه چه شکلیه!!! خوب بود قیافش!!  فرورتگی روی سرشو لمس کرد...یه حرکت خبردار جلوی آیینه کرد... یواشکی و آروم از پشت در پذیرایی رو دید زد. برگشت توی اتاق که دختر وارد شد! نقاشییای خدابیامرزش رو  دید که پخش اتاق پاره پوره شده بودند ..زد توسرش و با ناباوری به سوسمار گفت باورم نمیشه که انقدر بی شعوری؟ توله سگ جو گیر !! تو یه سوسمار ابلهی تو یه سوسماچرتی؟

سوسمار بغض کرد! و با دست هاش صورتشو پنهان کرد!!حتی خودشم باورش نمی شد که دست به این کار زده!!دست های الوچه ایشو به نشانه ی تسلیم برد بالا و گفت عجب غلطی کردم !! باورم نمی شه من! من این کارارو کردم ! به خودش چند تا سیلی زد !باورم نمی شه؟؟! بیا بیا هرچقد می خوای آلوچه ایم کن..برام اصلا مهم نیست... به طرف دختر رفت و دنبال آلوچه گشت تا بزنه به صورتش...بغضش ترکید و گریه کرد...دختر با لگد سوسماروزد..سوسمار پرت شد روی دیوار و ناله ای آروم کرد و غش کرد!!دختر هاجوواج به نقاشی هاش نگاه کرد به طرفشون رفت...سعی می کرد تکه های نقاشی هاشو پیدا کنه و جورشون کنه... سوسمار زیر چشمی به دخترک نگاه کرد!! و با خودش گفت... چقدر بیمعرفت این دختر!انگار نه انگار من غش کردم... سوسمار دیگه نتونست جلو گریشو بگیره با صدای بلند زجهموره زد..دختر نقاشی هاشو رها کرد و به سوسمار نوان بخت زل زد!! سوسمار بلندتر گریه کرد.. دختر به طرف سوسمار دوید و سر بزرگش رو بغل کرد..


 
comment نظرات ()
 
 
%
نویسنده : فرنگیس - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
 

 

بالاخره زندگی منو پشت میز نشوند!

چاره ای نیست..باید حفظ ظاهر گرد.....

 

 

 


 
comment نظرات ()