1)"تنها"
تن +ها
تن+ عالامت جمع!
خودش خودش رو نقض می کنه!!
2)خب مگه چیه؟
3) من یه بطری آب معدنی بخنده ام
من یه ناخونگیر زبلم!!!
نه من یه گورستان وسیعو صبورم با یه عالمه مرده ی خنده دارو بیکار
من یه موفرفری جنگوجوام!
شاید یه آدمم. که دستهاش بلند تر از ذهنشه
حذف شده از دایره ی صدا. بنگ نیستم دنگم
من حس ناجور دورخونه یا همون رودخونه ایم که وقتی به دریا رسید برگشت
یه ریش تراش خرابم که با صاحبش قهر کرد رفت بیرون ماشین زیرش کرد
یادم هست یک دختر فیلسوف از بالای برج آذر داد زد : موفرفری برگرد سر جات ! و مو قرقری با بی میلی ناجووانمردانه ای دهنشو کج کرد و فرو رفت در اسفند.
4) گربه به حبس ابد محکوم شد.
سگ خورده بود.
چاپ نمی کنند.
نکنند خب.
نظرات ()
- حاج آقا باید برین! حاج آقا صدامو می شنوین؟ بلند شین لطفا! خونه تکونی نکنم؟ مردم حرف در میارن حاج آقا؟ خودتون که بهتر می دونین؟
- اون 2 تا کوشن؟
- رفتن حموم
- پول آب/
- نه!... داشتن،، خودم انداختمشون اون تو... به هم افتادن شورشو در آوردن،
تا شما نرین نمی زارم بیان بیرون
مرسی حاج آقا! تورو خدا دم رفتنی از من دلگیر نشینا!! ...حاج آقا ! یه لحظه صبر کنین..... .. اینم ببرین.
_ دارم خودم از این..
- بله! می دونم شما از اینا زیاد دارین من نمی خوامش حاج آقا ، من که از اولشم به اون آقاهه گفته بودم ! خودتون شاهد بودین! این پرده مال من نبود.... اشتباهی شد به قران مجید؟!
حاج آقا!
حاج آقا!
یه دیقه وایسین..
نرین هان!!
می خواین جاتونو بندازم پشت تلوزیون؟ سر راه نیستین دیگه؟ چه کاریه؟
- خانم شما اون 2 تا طفل معصومو انداختی اون تو/
- توروخخخدا حاج آقا!! بلند نگین،پررو می شن، همش جلوی شما ظاهر سازی می کنن. باور کنین همین الآن یا کلشونو چسبوندن به درحموم گوش وایسادن یا دارن یواشکی ادای من و شما رو درمیان می خندن.. اگه بدونین به هم افتادن شهره ی شهر شدن اون 2 تا/
- خانوووووم! خانوم صبر کن! مگه شما نفرمودی تا بنده نرم درشون نمیاری؟
- بله
حاج آقا اباتون ! هر بدی خوبی دیدین دیگه..... به قول معروفی....
حاج آقا اینطوری نگام نکنین، به خخدا شرمم می شه ،،،،، اصلا می دونستین وقتی خواب بودین اون پلنگ دیلاق بی غیرت یه کاره پاشده راه افتاده در یکی یکی همسایه هارو زده، انگشت اشاره هاشونو چک کنه؟؟ کی رنگیه کی رنگی نیس؟ آخه پدرت خوب مادرت خوب تو چه کاره حسنه این مملکتی؟ تو برو/
- چرا سر اون یکی یه وری شده؟
- حاااجآآآقااا! شما این همه بزنم به تخته سرتون شلوغه وقت ندارین حسابای قبلیتونو چک کنین اونقت..، توروخدا سوتفاهم نشه ها؟؟؟؟ اصلا من الان دارم با زبون خودم می گم حاج آقا؟ آ.. ببنین: حسابیم اگه باشه من بدهکار شما طلبکار ببینین با چشمای بسته هم می گم حسابیم اگه باشه شما بده کار... به جان همون 2تا که.... چی داشتم می گفتم حاج آقآ؟
- سر یه وری
- نمی دونم ، باور کنین نمی دونم... شاید خودش سرشو به دیوار زده باشه!
- دیوونشون کردی
- حاج آقا! اینجوری نگین توروخخخدا! من که یه سوسمار بیشتر ندارم،کی شده من دستم روشون بلند شه اونم تو سرشون... اصلا خودتون قاضی حاج آقا! هفته ی پیش همون سوسمار فکسنی فهمیده مرخصی گرفتم جای من پاشده راه افتاده رفته مهد!
- خواسته کمکت کنه خانم! شما..
- حاجآقا! مانتو روسری منو پوشیده رفته ! خودشو جای من جازده که هیچ...... وسط کلاس مانتو روسریشو درآورده بخشیده به شاگردم به جاش تی تاپ گرفته!! یه تی تاپ!
- تی تاپ نه تی تاب
...
،،،
نظرات ()
ـ شقایق!
شقایق گل محمدی عزیز!
که عاشق تآتر بود و کودکی و
سفر...
و فروغ
در روزی که فروغ رفت
رفت و استخوان هایش را همه بخشید .....
شقایق در باغ های یهشت گیلاس می چیند با همان مانتوی گلدار.
این متن باشد تا باور کنمش.
چشم!
ـ چشم یعنی چه؟
تازه فهمیدمش!
چشم یعنی 2 ظرافت بادامی شکل، 2 دریچه ی سبز و باز
چشم یعنی امتداد خط گونه تا دهن
یعنی جای بوسه جای ناز
چشم یعنی چشم
یعنی ازمن بیشتر بداند
یعنی دریچه ای که خواستی ببندیش ، خواستی گیرش دهی جایی
چشم یعنی توانه "داشتن"
یعنی قدرت!
یعنی جنگلی کردن
یعنی زدودن شهر نشینی از خاطر متجاوز به محفل گیاه وار بکر و وحشی
چشم یعنی جنون برون فکنی
یعنی اول، حبس نگاه
دوم، دچار سکسکه ی عشق شدن
چشم یعنی با تقلب نگاه بالا رفتن از قامت طرف
یعنی حقه ی دست زدن، دست بردن ..
چشم کلا،
یعنی بی رحمی!
یعنی فواره های روشن خدا
یعنی ایجاد بستر سانحه ها
یعنی در بن بست خفت منطق را گرفتن با یک دست
چشم یعنی حفاظ یعنی حافظ
یعنی بستن ، یعنی اییییسسسسسست!!
چشم یعنی فلسفه
فلسفه ی فیلسوفانه ی پودر...
ـ داشته ها....
2ماهی دارمو صبح ها آب می سازم از گل
جسم می سازم
و بال
جسم ها را آدم ها می خرند و بال ها را دیگران....
و 2 ثروت دارم
یکی کودک
یکی نابالغ و زود رنج
کودک نخستم شب اول مرگ باورها
در دشتی پاک از مرد، خالی از سکنه ، خالی
ازمن ساخته شد
اول ها ذهنش مدام می پرسید پدر یعنی چه؟
حالا بازوانش دور گردنم جاریست...
دیگر کودکم
در ظهری روشن و گیرا آفریده شد....
آواز می خواند ... بی مراقبت.
گاهی ناگهان دردش می گیرد
می رود در صندوق دو 3 روزی... معمولا...
بوی کاغذ که گرفت
می پرد بیرون
زندگی می رود همیشه ....
آرزو دارد مدرسه بسازد
و بچه بیارد
اینجا 2 سقف زندگی می کنند
هردو فداکارند و قدر
اهل شعر اهل باران
اهل کار
تازه! جعبه ام !
جعبه ام آغوش می سازد
سیمانش بوی چوب مرطوب می دهد
و شبش بوی آتش تازه از اجاق برقیش می زند بالا
تاریکیش فرق دارد باسکوت
و شبش نور دارد
ونورش می نویسد
و سر وعده ی صبح
مروارید لحظه هایش می ریزد دایم
مثل اینکه دامنت پر مروارید
که گردنبند پاره ات را جور کنی از نو
بی هوا پا می شوی و مروارید ها شره می کنند از تو! ای وای!؟! ذهن!
راستی!
ذهن دارم
یادم هست
خوب یادم هست!
پوستش رنگ جنوب بود
چشم هایش شبیه دالان های امن، پنهان..
حیف شانه هایش بوی دریا می داد
باید برمی گشت....
وگرنه حق من بود
حکمت داشت خب شاید! چه می دانم...
اگر اینجا بود
شوق بهشت دلمان را می زد
و حوصله ی دستمان به آتش و آب نمی رفت
هی وامی رفتیم از خنده
و چرک می گرفت شادیمان را... و لس می شد خوبی...
نظرات ()
من می دونم دیگه... با خودش می گه:
کاش انقدر پول داشتم ..
که به جای اینکه کتاب بنویسم..
کتاب بخرم!
نظرات ()
اگر بخواهم تو را معنا کنم!؟
که بتوانم
تو را تعریف کنم ...
تو باید یک نت معصوم و گیج باشی شاید...
که میان هیاهو و کوبه های یک مارش عظیم
سر به هوایی می کنی...
درست آن لحظه !
آن آن لحظه
قلقلک بهشت وجودم را به لذت جمع می کند در خود...
و این حس تنها به سراغ من می آید و دیگر هیچ...
توخط انحنای گردم باریک و پاک
آن دختر14 ساله ای ... که از سر هضیان اعتصاب سکوت کرده بود
در آ ن روستای نمناک و گم...
که نمی شد که نمی شد
روی بوم پیاده اش کرد
اگر قرار بود که یک معنا، یک شعر آفریده شوی
شعر! کلام!
رسم نوینی از تکلم ابداع می شد بین آدمها
و حتما غزل تحریم می شد آن سال ها
و حافظ جور بهتری شعر می گفت...
من به
"اعتقاد"
شاید باید گفت به اعتقاد جدیدی رسیده ام
از تو باید!
از تو باید حجاب گرفت
من به لفظ حجاب اکنون اعتقاد پیدا کرده ام.
در وضعیت دو لکه ی سیاه چشم هایت
و شانه های
و شانه های...
من چیزی فهمیده ام.... شاید... نمی دانم
تو باید سیل ها و سیلاب ها را در پشت ذهن روشن نگاهت نگه داشته باشی
سد کرده باشی
وهیچ کس قرار نیست بفهمد آن شب بر تو چه گذشت
و هیچ کس قرار نیست بفهمد آن شب بر من چه گذشت
آدم گیر می کند... هر کس باشد گیر می کند خب..
بین حقیقت و ولع و نگاه کوتاهت و زدن زیر همه چیز... زیر بنیاد همه چیز...
وبه تؤبه امر می کنی
و بعد از آن ... حال گناه بعد از تؤبه را می فهمانی
تو سکوت می کنی
همیشه سکوت می کنی
این قاعده ی اطفار تمام غیرها بوده و هست ...
اگر بخواهم چیزی از آمدنت
رسیدنت بگویم...
بتوانم از رسیدن تو چیزی به دیگران تفهیم کنم
نمی فهمم
اما می دانم تا به انتهای کمالش کشیده می شوم:
همین که می رسی!
تنهاترین مخلوق عالم می شوم
تو به مشت بسته ی کودکی می مانی که وقتی سرانجام به اصرار و زور باز می شود...
خالی بودنش حال همه را می گیرد
چقدر احساس...جوانی..ذکاوت.. باید خرج کرد تا تو را شناخت؟
چند کتاب ننوشته باید خواند تا با تو هم کلام شد؟؟
به کدام معبد کدام فلات در کدام دیر باید بسط نشست
تا به صورت تو رسید؟؟؟؟
تو اصلا انگار قرار نیست روزی تن به خاک دهی؟؟
انگار اگر آب نباشد نمی میری ها؟
هوا نباشد همینطور هستی !!
من با تمام اعجوبه های اعتقادم
تمام پرهیز ها و قانون شکنی هایم
شکواییه و توبیخ های زمینیم
چیزی را از تو برداشته ام.
چیزی از تو برداشته ام
که دیگران به آن می گویند "آواز"
و آ ن را از آن خودم کرده ام
و هر کسی بود همین کار را می کرد
و تاب نمی آورد
وتاب راهی جز این ... را نمی آورد.
نظرات ()نترس دختر! در برزخ من.. کمی تنها باش!
بگذار با استعداد فاحشم لبخند لخت آن شاعر را از ذهنم پاک کنم
بگذار به خیابان ها و درخت های آن ساحل شرقی فکر کنم...
بگذار رفتن مثلا کار بزرگی باشد.....
وقتی قصد رفتن می کنی
بوی اخم و هجوم از آدمها می زند بالا
دست به دلش برده دختر به دیاری که ندارد...
وقتی همه چیز تمام می شود
خب تمام می شود دیگر!!
آخ که امشب چه خووووووووب............
حالم از تمام توصیف ها به هم می خورد
تمام هنرک بازی ها..دامن ها.... عودها...
های ژاندارک!!
فنجان من را پر کن!
به افتخار شیوا ترین تنهایی..
به افتخار دوشیزگان نازنین خواهر هایم!
به افتخارتصویر ها...داستان ها
وسیلی های ناب!
گیر کرده ام، انگار!
بین تمام تواضع ها که یکهو دشنام می زند بالا
بیا در برزخ من ساعتی کنج کن
آندم است که می فهمی تنها که می شوی
تمام می شوی....
می دانی من...
من .... پر از تنفر شده ام؟می دانی هر سال که بزرگتر می شوم کوچکتر می شوم؟
می دانی
تمام چیزی که از جگر گوشه ام برایم مانده
جگر گوشه ام!!!
یک جفت چشم اخم دار است که
دیگرنمی شناسمشان
می فهمی
نمی شناسمشان!!!
چرا؟
چرا
؟
فکر حسادت از جانب تو
من را پیر می گند.
من را تنها می کند
تمام خوبی ها زیر سوال می روند
چند روزیست که می خواهم آرزو جمع کنم؟!؟
هیچی
نظرات ()برای کارگردانی اینطوری
وقتی اول راه هم باشند ..
به راستکی خوب بود...
آقای کاهانی برای نگاهی که داشتند
و نگاهی که قادر به لمسش بودند
درفیلم "هیچی"
می تونیم ازشون خوشمون بیاد...
برید ببنیدووو
خوبه.
نظرات ()حوصلم از همه چی سر می ره.
چی کار کنم؟
زندگی بیشعور شده...
خیلی هم بیشعوره!!
من دلم...
من دلم
من دلم خیلی از اون....
ازاونا..
.
نمی تونم بگم خجالت می گشم...
نظرات ()